It Is Not A New Post...
مسخره است...من سه سال است که در بلاگی ديگر مينويسم...زندگی گذشته و گذشته و گذشته است...خيلی چيزها و بسياری از افراد( از جمله خودم) تغيير کرده اند...بسياری از مواردی که برايم اهميت نداشته اند با اهميت شده و بسياری از آنچه برايم با اهميت بوده اند اهميت خود را از دست داده اند...ولی اينجا را هنوز دوست دارم...بخشی از زندگی من بوده است اينجا....بخش زيبايی از زندگی من بوده است اينجا...ميخواهم باقی بماند و از ترس اينکه بلاگهای غير فعال را حذف ميکنند مطلبی را اينجا نوشتم تا اينجا هم فعال باشد...در واقع هم فعال است...هنوز بعد از سه سال که از پايان کارش ميگذردبازديد کننده دارد و کامنت...باشد که باشد!درود و بدرود...
Disconnect completly
اميدوارم كه نگين خودشو لوس كرده و اومده بعد از اون خداحافظي عريض و طويل و اون متن گريه آور! ننه من غريبم بازي در بياره… راستشو بخواين ، چند تا حرف مونده بود كه تو اين چند مدته هي تو فكرش بودم كه يه فرصتي بشه و من بيام و ين حرفا رو بگم و برم…خودتونم كه ميدونين ، اگه يه حرفي تو گلوي آدم گير كنه احتمال خفگي ميره! احســــــــــاس كردم كه بطور كامل از اين وبلاگ disconnect نشدم، و اين يعني باقي موندن دل بستگي( يا بقول اردلان سرافراز:فاجعه دلبستگي...)...نشون به اون نشوني كه هر وقت دلم ميگرفت ، له له ميزدم كه بيام و يه چيزي بنويسم اينجا و ديوونگي هامو فرياد بزنم ، هروقت كه كامنت هاي دوستاني رو كه لطف كرده بودن، ميخوندم يا به وبلاگاي ديگه سرميزدم يا امكانات جديد واسه وبلاگها رو ميديدم ، يجوري مور مورم ميشد!! يه هوس ، يه وسوسه يا هرچي كه بگين...سيگاريهاش ميفهمن من چي ميگم!.... خداييش بعضي از كامنت ها اينقده جگرخراش و سوزناك بودن كه منو از هرچي نريمان بيزار ميكردن!خيلي بهم محبت كرده بودن و واقعآ گاهي اشكم ميگرفت...بعضي ها هم يه چيزي ميگفتن كه آدم خنده اش ميگرفت:« بنويس ولي مثلآ دوهفته به دوهفته بنويس!» در جوابشون باس بگم:« آخه خودتون انصاف بدين وبلاگي كه دوهفته به دوهفته آپ ديت بشه ، وبلاگه ؟؟!! نيست ديگه فدات شم!
»... خلاصه ميگذشت و ميگذشت و ميگذشت... ولي الان كه يه مدت از تموم شدن ماجرا ها گذشته و گرد خاك اين كارم از زندگيم كنار رفته، ميبينم كه تصميم درستي گرفتم ، اگرچه سخته و به قيمت ناراحتي خودم و احتمالآ تعدادي از دوستاي با وفام تموم شده ولي... “هر چيزي که يه روزي شروع ميشه, يه روزي هم تموم ميشه, زندگي مجموعه اي از تجربه هاست. اگه رو يه تجربه توقف بکني, تجربه هاي جديد به سراغت نميان. تجربه ستاره قطبي من به پايان رسيد!"... اگه حتي 5 درصد كامنت هايي كه واسم گذاشته شده باشه، از ته قلب بوده باشه بايد احساس خوبي داشته باشم، كه دارم... كاش ميشد تو دنياي حقيقي هم دوست مي بوديم...ميدونين چيه؟ الان دارم يه دوره خاصي رو تو زندگيم تجربه ميكنم، فكر ميكنم كمي عاقل تر شدم!... يه دوره اي كه تا حالا نداشتم ... يه دگرگوني ، يه حسي كه فقط بايست حسش كنين تا بفهمين چي ميگم... يه چيزاي داره درونم شكل ميگيره كه... « گاهي از خودم ميپرسم که چرا اينجوري شدم؟ چي شد که تصميم گرفتم هرگز عادي زندگي نکنم... نميدونم! اما خيلي از اين وضع راضي ام. من ممکنه زندگي غيرعادي و يا حتي سختي رو در پيش رو داشته باشم. اما دلم ميخواد اون لحظه اي که قراره بميرم, توي اون چند ثانيه آخر که به اندازه چند سال براي آدم طول ميکشه, وقتي به پشت سرم و جاده زندگيم نگاه ميکنم حسرت نخورم که کاري بوده که دلم ميخواسته انجام بدم و انجام ندادم... اونوقت ديگه برام مهم نيست که بعد از مرگم به بهشت برم يا جهنم... وسايلم رو توي چمدونم ميزارم, سوار اولين اتوبوس به مقصد جهنم ميشم و تو تموم مسير لبخند ميزنم !!!!»... .
از اونجايي كه نوشتن يكي از بزرگترين علايق زندگي منه و اين جمله دكتر شريعتي رو هميشه با جون و دل قبول داشتم كه :>> ...دلي كه حرف دارد مشتاق يافتن مخاطبي است تازندانيان معاني را كه در درون طغيان ميكنند و ازخاموشي مردن به وحشت افتاده اند، آزاد كندروحي كه پيام دارد ،نه «مريد » ميطلبد نه «عاشق»، بلكه «آشنا» ...<< ، تصميم دارم يه وبلاگ ديگه بزنم( يعني راستش رو بخواين، زدم!) منتهي با يه روش ديگه... يه هدف ديگه و يه شكل و شمايل ديگه، يجوري كه با شرايط جديد زندگي من متناسب تر باشه، به شرايط غير معمولي زندگيم بخوره... جوري كه توش خبري از عادت كردن و در نتيجه عادي شدن( اون چيزي كه ازش متنفرم) نباشه...اونموقع با اسم اين وبلاگ جديد به دوستايي كه فراموشم نكردن سر ميزنم( اونايي كه فراموشم كردن كه نميشه بهشون گفت دوست!، وگرنه به اونا هم سرميزدم!{اين هم از افه كلاس گذاري!})... وبلاگ ستاره قطبي رو هم بدون هيچ تغييري ميذارم بمونه... نه آرشيوش رو تغيير ميدم نه ظاهر و باطنش رو... ميخوام اگه يه روزي خواستم سيرتحول فكري و احساسي خودمو تو مدت شش ماه از ستاره قطبي داري! ببينم، بيام اينجا... .
پي نوشت:
خيلي برام جالب بود وقتي كه ديروز مادرم فهميد كه الان يك ماهه من ديگه وبلاگ نمي نويسم ، نگاهي بهم كرد و گفت: «چيزي شده؟ چرا آخه؟ اتفاقي افتاده؟...» و بعد از اينكه كلي قسم و آيه خوردم كه به جون خودم هيچي نشده، بهم حرفايي زد كه خيلي برام اميد بخش بود و يجورايي تكونم داد...( خودمونيم ها! مادرها بطور مادر زاد روانشناس هستن! نه گذاشت و نه برداشت، عدل زد به هدف! خدا همشونو حفظ كنه...)... .
تشكر نامه:
- دست تموم اونهايي كه لينكمو از وبلاگشون ورداشتن ...5 تا انگشت داره!!( بي انصافها ميذاشتين چهلمم بشه بعد!)
- از علي آقاي گل به خاطر اينكه مطالبم رو در روزنامه شون چاپ كردن ممنونم...سعي ميكنم از اين به بعد كارهاي مطبوعاتي بيشتري داشته باشم... شايد نشريه دانشگاهي مون رو هم باز راه انداختم...البت اگه برگشتم... .
- از جواد، دوست خوبم ، بازيگر ، نويسنده و گرافيست ( كه نصفش زير زمينه!!) هم بسيار ممنونم... لوگوي ستاره قطبي كه اين كناره ، يكي از كارهاي دست تواناي اين عزيز بوده...بقيه كارهاش هم كه جاي خود داره...مرامش رو هم چرثقيل نميكشه... .
- راستي ميدونين كي اولين لينك رو بهم داد؟ ايشون بودن... مرام ايشون هم كلي سنگينه!
- يه تشكر مشتی هم از فرشته مرگ( عزرائيل سابق!)دارم...هم واسه اينكه خيلی از شبها همراه شب نوردی های اينترنتيم بود، هم واسه اينكه خيلی مرامدار ميباشد... هم واسه اكانتهايی كه شارژ كرد... هم واسه دلداريهايی كه بهم داد و هم واسه خيلی چيزهای ديگه... .
- اسم نميبرم ولي از همه كسايي كه براي آخرين متنم كامنت گذاشتن ممنون... بخصوص چند تايي هاش! ( بعضي هاتون اشكمو در آوردينا! بعضي ها هم اسم نميذاشتن...حالا چي ميشد اسمتون رو ميذاشتين من بفهمم كي اينهمه محبت كرده؟)
- اين عكس هم به عنوان حسن ختام ! اين وبلاگ تقديم ميكنم به همه شما...راستي ميتونين سردربيارين مال كدوم فيلمه؟ ... كله رو به كار بندازين! آفرين... «فرياد زير آب»... چه فيلم فارسي باشه چه نباشه، من اين فيلم رو خيلي دوســـــــــــــــــت دارم!
انتهاي كهكشان من ...

دوستامو ميبينم ،از دوستاي صميمي و جون جوني گرفته تا اونايي كه رفاقتم باهاشون تنها در حد سلام و عليكه....، هركدوم يه گوشه سرگرم برنامه ريزي براي زندگي آينده شون هستن...زندگي روشني كه واسه رو هم گذاشتن خشت خشت آجرهاش تلاش ميكنن... يه عده الان دارن رو چند تا پروژه واسه پالايشگاههاي بزرگ كار ميكنن، كارهايي كه واسه بچه هاي دوره ليسانس واقعا شاهكاره ولي اونا دارن اين كارهارو انجام ميدن و وام چند ده مليوني شون هم جور شده...يه عده زدن تو كار تدريس و از اين آموزشگاه به اون دبيرستان غير انتفاعي....، يه عده حسابي دارن خرخوني ميكنن و واسه فوق ليسانس آماده ميشن، چندتايي هم زدن تو كار آزاد ، پيتزا فروشي، چلو كبابي ، معاملات ملكي، دلالي، نمايشگاه ماشين ، بسازو بفروش، شركت كامپيوتري( از عجايب مملكت ما اينه كه بچه هاي رشته ماهم ميتونن شركت كامپيوتري بزنن و كلي هم كاسب باشن!) بعضي هاهم ازدواج كردن و علاوه بر كارهاي بالا، دنبال اسم واسه بچه هاشون ميگردن!!.... خلاصه هر كسي يه گوشه مشغوله... و من اين وسط همه كاره و هيچ كاره ،« من عادت كردم به عادت نكردن!»... خدايا چقدر به خودم گفتم:« لعنتي ! دل نبند» ؟ حالا چرا اينقدر وابسته شدم؟ مي بّرم اين طنابو... هزارتا كار تو دستمه كه ميترسم هيچكدومشون رو هم نتونم درست به مقصد برسونم ... چه جوري بگم؟ از دست خودم راضي نيستم... كوچيك كه بودم هميشه قصه مورچه و زنجره برام جالب بود و نگران كننده، مورچه تو تابستون كار ميكرد و زنجره خوش ميگذروندولي تو زمستون مورچه خوش ميگذروند و زنجره از بي چيزي مرد!... الانشم همون وضعيت برام برقراره... . ميترسم يه روزي بيادكه اوني كه ميخواستم نباشم...ميترسم از اون روزي كه دير باشه ... ميدونم كه خيلي زود دير ميشه... ميـــــــدونم... .
احساس ميكنم بايد يه جورايي باخودم خلوت كنم... ببينم كجاي اون مسيري هستم كه براي رسيدن به اهدافم بايد طي كنم... تو يه شرايط خاص... واسه ادامه دادن يا ندادن نوشتن وبلاگ هم مرددم... خيلي كارها هست كه بايد انجامشون بدم...نميخوام پلهاي پشت سرم رو خراب كنم، نه، هرگز، ولي بايد تو انجام تمام كارهاي روزمره زندگيم يه تجديد نظر و يه تامل و تعمّقي داشته باشم كه وبلاگ نويسي هم از همون كارهاست... با وجود همه چيزهايي كه گفتم و نوشتم، بازهم دلم واسه اينجا تنگ ميشه..اينجا از دل تنگي هام گفتم ،از نيازهام گفتم ، از عشق گفتم ، از خاطرات گفتم، از شعر ، ازنگاه، از دعا ، از كلاسهاي درس، داد كشيدم، فرياد زدم ، لوس بازي در آوردم ...از هرچي خواستم، از غمهام و شاديهام، تموم اون چيزهايي رو كه جامعه مون بهم اجازه نداد جاي ديگه بگم ، اينجا گفتم... اينجا فهميدم كه من با اين طرز تفكر تنها نيستم، ديوونه هايي مثل من هم وجود دارن!من بعضي وقتا به اين ستاره قطبي تنها فرار كردم... اينجا بهم روحيه دادين، بهم خنديدين،تيكه بارم كردين، باهام همدردي كردين،شارژم كردين ، شايدهم دوسم داشتين( فقط شايد)، ... روزاي خيلي خيلي خوبي داشتم ، شايد باورتون نشه ولي با تك تك تون خاطره دارم، خيلي دلم ميخواست خيلي هاتونو ببينم...دلم ميخواست اسم ببرم ولي ميترسم نتونم اسم همه دوستاي خوبمو بگم و كسي از قلم بيفته و اين دم رفتني كسي رو از خودم دلگير كنم...دوسم داشته باشيد چون دوستون دارم ، خيلي زياد... خلاصه چه بازهم وبلاگ بنويسم وچه ننويسم ، همتونو دوست دارم، خيلي هم دوست دارم،( دلم هم واسه بعضي هاتون خيلي تنگ ميشه!)حتي اگه منو اصلآ دوست نداشته باشين... حتي اگه فقط واسه تبليغ وبلاگتون اومده باشين اينجا... ستاره قطبي رو هم دوست دارم، چون اولين ستاره اي بود كه فقط مال من بود... مال خودخودم... وشايد آخــــــــــــــــــــــرين ستاره....
«« من گرفتــــــار سنگيني سكـــوتي هستم كه گويا پيش از هر فريـــــــــــــــادي لازم است»»
پي نوشت ها:
1- دلم ميخواست هزارتا شعر ي كه دوست داشتم اينجا بنويسم رو يكهو اينجا بذارم...شعرهايي كه باهاشون هزاران خا طره داشتم و دارم...كه نشد...
2- دلم ميخواست بازم بنويسم... اسم تك تك تونو بنويسم... شمايي كه از گفتن اسمتون قند تو دلم آب ميشه... كه نشد...
3- بازم وبلاگاتونو ميخونم( ولي يكمي دير به دير)... حواستون باشه چي مينويسيد!
4- دوست دارم چند سال ديگه هم بيام و ببينم كه مينويسيد... بعد از خوشحالي كپ كنم...
5- نميدونم چرا از سياوش قميشي شعر نذاشتم اينجا... ولي همه شعرهاشو بهتون تقديم ميكنم...« تو مثل شهر كوچك من هنوز برام خاطره سازي ، هنوزم قبله معصوم نيازي...تو مثل ياد بازي من ، تو كوچه هاي پير و خاكي ، هنوزم براي من عزيزو پاكــــــــــــــــــــــــي... . »
6- واسم دعا كنيد... چيزي كه هميشه بهش نياز دارم... منم فعلآ با خدا آشتي هستم! و براتون دعا ميكنم... .
7- به خدا خيلي دلم ميخواست به چند تا ديگه از وبلاگا لينك بدم... ولي هميشه يه مسئله اي پيش ميومد كه نشد... از همه دوستايي كه بهم لينك دادن و بهشون لينك ندادم معذرت ميخوام...از همه دوستايي كه بهم لينك دادن ، خواهش ميكنم يه مدت ديگه بذارن لينكهام بمونه... بعد هر بلايي خواستن سر لينكهاي وامونده من بيارن!!... والا براي اينكه بهم لينك بدين جون كندم!
8- سعي كردم تو كامنت هام به كسي بد نگم... همه مطلبو بخونم بعد كامنت بذارم... ولي ممكنه بعضي وقتا واسه رفع تكليف كامنت گذاشتم... از هركي كه تو وبلاگش اين كارو كردم ( هرچند تعدادشون كمه) معذرت ميخوام...
9- خواستم يه عكسي از خودم بذارم تو وبلاگم ولي گفتم بهتره هركي هر تصوري از ظاهرم داره ، همون تصور رو داشته باشه... اين طوري كه من بهم ثابت شده ،ظاهر نمايانگر باطن نيست...
10- .... بغضم گرفته... بد جور... هيچ وقت خداحافظي رو دوست نداشتم...
11- گفته بودم قراره تو اين وبلاگ يه اتفاقاتي بيوفته...پس :« درود و بدرود...»
ساده ترين امضاء: نريـــــــــــمـان – ح
فرياد زير آب
اگه اين وبلاگ كاغذي بود ، مثلآ يه دفتر چهل برگ، اونوقت اونو بين دوتا دستام ميگرفتم ، روبروي صورتم و بعد دستامو در خلاف جهت همديگه حركت ميدادم تا « جــــــــر » بخوره، پاره بشه، داغون بشه ، صداي جر خوردنشو بشنوم... شايدم به كبريت ميكشيدمش، مي سوزوندمش... آتيش بگيره، گر بگيره، بسوزه... شايدم يه خودکار ور ميداشتم و روی تموم نوشته هام خط ميزدم... همشونو سياه ميکردم... جوری که هيچکدوم خونده نشن ... واسه کی نوشتم؟ واسه چی؟...اينجوری ممکنه يكمي لجم خالي بشه... سبك بشم... حتي چند ثانيه ... يك دقيقه... آخه چقدر؟ خفه ! همه جا دروغ... همش حرف مفت ، صدتا يه غاز... ساكت باش... بمير... همش وعده... كي نتيجه؟ اميد؟ زرشك!... واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي ... خفه ... به كي بگم آخه... يه آدم چقدر گنجايش داره مگه ؟ ... .
ديگه حالم از اينكه حالم از خودم بهم بخوره هم ، بهم ميخوره... .
( منو ببخشيد دوستان – يه موجي بود و رفع شد! بازهم لبخند هميشگي كه: من خوبم ! - جاي بهتري براي سبك شدن پيدا نكردم...نميشه داد زد ، همه خوابن- هميشه همه خوابن، هميشه سكوت نبايد بشكنه!- شاهين ... كجايي كه ساز بزني و ديوونگي هامونو با هم قسمت كنيم؟...)
Baby ! do you understand me now?
Sometimes I feel alittle mad….. but don’t you know that no one alive can always be angel?
When things go wrong I feel real bad… .
I am just a soul whose intentions are good
Oh Lord… don’t let me be misunderstood… .
جشن تولد
![]()
امروز تو يه فيلمي، يك صحنه تولد ديدم... تولد يك نوزاد... يكي ديگه اومده به اين دنيا... « چشمش به زيبايي هاي دنيا روشن شده» يا اينكه « تبعيد شده به اين دنيا»؟... فقط برام جالب بود كه چه معصومانه گريه ميكرد، از ته دل ، با تمام وجود، يك ترس كاملا ناشناخته از اعماق وجودش ، « اينجا كجاست ديگه؟» ( هيچوقت دلم نخواسته بود يه نوزاد رو به آغوش بكشم ولي تو اون لحظه تمام وجودم ميخواست يه آغوش بشه و بغلش كنم)... كاش منم ميتونستم مثل اون معصومانه و از ته دل گريه كنم... گريه كنم واسه شروع ها وپايان ها... واسه اومدن ها ، دل بستن ها ، نموندن ها و رفتن ها... يه مدت ديگه ، يه مدت ديگه كه معلوم نيست كي باشه، منم ميرم؟ يعني مرگ واسه منم هست؟ چه جالب! يعني يه روز واسه من هم مجلس ختم گرفته ميشه؟ پرچم سياه سركوچه مون ميزنن و يه حجله ي كوچيك سياه ، كه توش يه عكس از بهترين عكسهاي منه به همراه يه سيني خرما( كاش به جاي خرما شيريني تر بذارن كه اينجوري من راضي ترم!) و يه منقل كوچيك كه بوي مست كننده اسپند ازش متصاعد ميشه و يه ضبط قراضه كه توش با صداي خوش قرآن پخش ميشه: « اذالسَمـــــــاءُ انفطَرَت/ و اذالكواكِبُ انتثرت/ و اذالِبحـــــــارُ فُجِّرت/ واذالقبــــور بُعثِرَت/عَلِمَت نَفسٌ ما قدَمَت و اخَّرَت/ يا ايها الانسان ما غَرَكَ برَبِكَ الكريم/الذي خَلقك فسويك فعدلك....» كاش با صداي عبدالباسط باشه كه اينجوري يه حـــــــــــالي هم ببرم! هي صداشو ببره بالا و بعدش بياره پايين ، هي تكرار كنه و شنونده هاي توي نواردائم بگن« احسنت يا شيخ!» و من حال كنم... بچه هاي شيطون هم هي تو حياط خونمون اينور و اونور بدون و گربه هاي بيچارمو نفله كنن! كاش نذارن تو باغچه برن چون تازه تميزش كرده بودم!گلهاي سرخ باغچه خراب ميشن... تا روز هفتم هم هي شام ونهار بديم!( بيچاره باباي نازنينم، احتمالا ورشكست ميشه!) دوست دارم به جاي مرغ و پلو ، چلو كباب باشه ، سلطاني بهتره، تا مردمي هم كه ميان يه دعايي چيزي واسم بكنن چون خودم ميدونم كه پيش خدا اوضام خيلي خيطه! زياد هم خرج نباس بشه، بيشتر ش رو بدن پرورشگاهي جايي،گفتم كه اوضام خيطه... ولـــي ، ولــــــي كاش مامان گريه نكنه، حد اقل زياد گريه نكنه،دل ندارم گريه شو ببينم، دلم واسش خيلي تنگ ميشه، باباي بيچاره هم كه ميدونم يكمي گريه ميكنه، بعد دستش رو ميذاره رو چشماش تا ديگرون نبينن كه گريه ميكنه، كاش اشكاشو تو خودش نريزه... بابا ، دلم واسه تو هم تنگ ميشه ها ! فكر نكني بيخيالت ميشم! نه... برادرم اينا رو هم كه ميدونم... گريه شون ديدنيه!( عجب نامردي هستم من! اينجا هم ول نميكنم) يعني شلوغ ميشه؟ بايد يادشون باشه كه به مهمونايي كه ميان و اصلآ مسلمون نيستن( مثلآ ارمني هستن) قرآن ندن... اون بيچاره ها كه قرآن خوند بلد نيستن! … سنگ قبرسياه باحال تره ! اساسآ كلاسش خيلي بالاتره... كاش تو حرم نباشه... جسدمو ببرن يه امامزاده اي خارج شهر... زير يه درخت بيد مجنون ... كنار يه جوي آب روان... فقط آبش بايد خنك باشه كه من اون تو از تشنگي هلاك نشم!تو مسجد هم بهتره كسي كه ميارن نره اون بالا و هي خون به جيگر مامان اينا و كل خانواده بكنه و آسمون و ريسمون رو به هم ببافه! بسه ديگه، چقدر گريه كنن؟ اگه كم آورد از طرف من مجازه كه اون بالا يكمي جك بگه تا دل مردم واشه! بايستي چايي زياد بيارن واسه مردم ، آخ كه هيچ چايي چاي مسجد كه تو ختم ها ميدن نميشه! اميدوارم از اول تا آخر مسجد عموها ودايي اينا تو ورودي مسجد سرپا نمونن، بيچاره ها خوابشون ميگيره! .... راستـــــــــــــي ! تو مراسم به خاك سپاريم كيا ميان؟ بروبچز دانشگاه اينهمه راه رو ميكوبن و ميان اينجا؟ از اون سر ايران؟ علي و كاوه و شاهين و چند تا ديگه از اراذل و اوباش كه ميان... ميدونم! حسين وحسين ! هم كه ميان... پسر خاله ها و دختر خاله ها و پسرعموهاو دختر عموها و...هم كه ميان.... راستي بروبچز مجتمع هم كه ميان... نع؟ آره بابا مرام دارن... هم محله ايها هم كه ميان... اي بابا اينهمه آدم بيان كه كلي شلوغ ميشه... كلي به وزن سنگ قبر هم اضافه ميشه... برين كنار له شدم! ... نميدونم كيا واسه خاطر بابا يا مامان يا بقيه خانواده ميان... برام مهمه كه كي واسه خاطر من مياد؟ كي واسه خاطر من دلش تپيده؟ راستي از اينايي كه ميان كسي بغضش ميگيره؟
... كاش پيتون هم بياد... قرار بود بياي اينورا راستي!...
اينروزا به تنها چيزي كه فكر نميكنم همين مرگه ، مـــــــــــرگ ، باور كنين كه اوضام خفن مرتبه و حال و احوالم بسيار ميزونه، فقط خواستم اون روز رو مجسم كنم چون « زندگي چيزي نيست كه لب تاقچه عادت ، از ياد من وتو برود...» ... خواستم به خودم بفهمونم كه زيادم ترسناك نيست ،خواستم بگم « و اگر مرگ نبود، دست ما در پي چيزي ميگشت... »... آخه اينجور كه فهميدم قاضي اون محمكه اون جورايي هم كه ميگن بي اعصاب نيست!... خيلي مهربون تر از تصور من وتوئه... خودش هوامونو داره ، فقط يكمي هواي خودمونو داشته باشيم همه چيز بيريفه! حالا واسه اينكه باور كنين كه خيلي هم به آينده اميدوارم و تو فكر يك سقف هستم اينو هديه از من داشته باشين... :
تو فكر يك سقفم... يك سقف بي روزن... يك سقف پا برجا... محكم تر از آهن... سقفي كه تن پوش هراس ما باشه ، تـــــو سردي شبـــــــــــــــــها ، لباس ما باشـــــــــــــــــــــــــــــــه...
سقفي اندازه قلب من و تو... واسه لمس تپش دلواپسي ، براي شرم لطيـــــف آينه ها، واسه پيچيدن بوي اطلسي... زير اين سقف با تو از گل ، از شب و ستاره ميگم... از تو و از خواستن تو، ميـــــــــگم و دوباره ميگم... زندگيمو زير اين سقف ، با تو اندازه ميگيـــــــــرم ... گم ميشم تو معني تو، معني تازه ميگيرم... سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه... يك افق، يك بينهايت ، كمترين فاصله مونـــــــــه... تو فكر يك سقفم ، يك سقف رويايي ، سقفي براي ما ، حتي مقوايـــــــــــــــي... تو فكر يك سقفم، يك سقف بي روزن ... سقفي براي عشق، براي تو و من.... سقفي اندازه قلب من و تو واسه لمس تپش دلواپسي، براي شرم لطيف آينه ها ، واسه پيچيدن بوي اطلسي... زير اين سقف ،اگه باشه ، مي پيچه عطر تن تو، لختي پنجره هاشو ميپوشونه پيرهن تو... زير اين سقف خوبه عطر خود فراموشي بپاشيم ،آخر قصه بخوابيم ، اول ترانه پاشيم... سقفمون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه ، يك افق يك بينهايت، كمترين فاصلمونــــــــــــــــــــه....تو فكر يك سقفم... .
![]()
بردي از يادم...
![]()
شنبه روز بدي بود...روز بي حوصلگي، وقت خوبي كه ميشد غزلي تازه بگي...
ظهر يكشنبه من ، جدول نيمه تموم... همه خونه هاش سياه ، توي خونه جغد شوم...
صفحه ي كهنه يادداشتاي من ، گفت دوشنبه روز ميلاد منه
اما شعر تو ميگه كه چشم من تو نخ ابره كه بارون بزنه
آخ اگـــــــــــــه بارون بزنه....... آخ اگــــــــــــــه بارون بزنه .....آخ اگـــــــــــه بارون بزنه.....
غرو ب سه شنبه خاكستري بود، همه انگار نوك كوه رفته بودن به خودم هي زدم از اينجا برو...اما موش خورده شناسنامه من....
عصر چهارشنبه من . عصر خوشبختي ما! فصل گنديدن من، فصل جون سختي ما
روز پنج شنبه اومد مثل سقاهك پير.... رو نوكش يه چيكه آب ، گفت به من بگير ! بگير !
جمعه حرف تازه اي برام نداشت . هرچه بود پيشتر از اينها گفته بود!..... .
هنوز نتونستم با دل گرفتگي هاي غروب جمعه كنار بيام... همه رفتن بيرون... من خونه تنهام... اينبار نخواستم از غصه هاي غروب جمعه فرار كنم... موندم ببينم حرف حسابش چيه... الان دلم «كوير»ميخواد... غروب كوير بي اندازه قشنگه... جاده ي كوير بخصوص تو دوتا وقت خيلي قشنگه، وقت طلوع آفتاب و وقت غروب آفتاب...تنهاي تنها باشي... هيشكي باهات نباشه... خودت و خودت... نه چرا خودت و خودت؟... خودت و خدا... دست تو دست هم... مثل دو تا عاشق كه بعداز مدتها بهم رسيدن...كجا بودي اين چند مدته؟ ميدوني دلم چقدر واست تنگ شده بود؟...
عاشقم من ، عاشقي بي قرارم... كس ندارد، خبر از دل زارم... آرزويي جز تو در دل ندارم... من به لبخندي ، از تو خرسندم ، مهر تو اي مه ، آرزو مندم... برتو پابنـــــــدم...از تو وفــــــــــــــا خواهم ، من ز خدا خواهم تا به رهت بازم جــــــــــــان ... تا به تو پيوستم ، از همه بگسستم ، بر تو فنا سازم جــــــــان... .
عاشقم من ، عاشقي بي قرارم... كس ندارد، خبر از دل زارم... آرزويي جز تو در دل ندارم... من به لبخندي ، از تو خرسندم ، مهر تو اي مه ، آرزو مندم... برتو پابنـــــــدم...خيزو با من در افق ها سفركن... دل نوازي چون نسيم سحر كن ، ساز دل را نغمه گر كن، همچو بلبل نغمه سركن ... .
( اينارو شاعر ميگه! من نگفتما!يعنی اينکه بنده فعلآ عاشق نميباشم... نرين پشت سرم حرف در بيارينا!! الان داشتم اين آهنگ رو گوش ميکردم يهو گفتم بنويسمش اينجا...تا شما هم حـــــــــــالی ببرين!خلاصه غروب جمعست ديگه...)
سلام....راستش الان اصلا غمگين نيستم( و اين واقعا عجيبه!) اصلا خوشحال هم نيستم( اينم عجيبه!) يه حس ناشناخته هم ندارم! ( اين ديگه شگفت آوره!) حتي هوس چاي يا قهوه يا بستني خامه اي يا احتمالا قليون هم نكردم( و اين واقعآ يه دست آورد بزرگه!) فقط اومدم تا يه متني تايپ كنم و بذارم جاي مطلب قبلي كه ديگه حالم داره ازش بهم ميخوره!! كلي كار تايپ و چند صفحه اي هم كار ترجمه دارم... كه اگه امشب تمومشون كنم خيلي راحت ميشم، ببينم حسش هست يا نه؟ عمرا حسش باشه... يادمه موقع امتحانا واسه پشت كامپيوتر نشستن، بيرون رفتن ، با بچه ها بودن و خلاصه هر كاري غير از درس خوندن له له ميزدم ولي الان هيچ كار جذابي براي انجام دادن به ذهنم نميرسه.... البته چند وقت آينده قراره تو اين وبلاگ يكسري وقايع خفني اتفاق بيوفته كه به سبك رمانهاي جنايي وتريلر ها ميذارم وقتي اتفاق افتاد بهتون ميگم! ، هنوز در حال انديشيدن به اون وقايع هستم...خلاصه اينکه شايد وقتی ديگر...الان« فيل كالينز» داره ميخونه:
..................... I Cant Stop Loving You
دارم حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالي ميبرم.... لطفا چشم نزنين!وگرنه کور ميشويد!
( اون عكس بالا هم از كاراي هنري ! برادرمه كه هر شو يا كليپي ميبينه كلي ازش عكس ميگيره! اينبار هم يه تریپ love اومده!)
؟؟....... شايــــــــــد ببرمش رانندگي وتو شهر و بيابون ويراژ بديم و صداي ايتس ايتس نوارمون گوش فلك رو كر كنه، اونوقت يه خوراك مناسب درست ميشه واسه اينكه بهمون گير بدن، ماشين رو توقيف... زنگ بزنن به ننه بابامون كه بياين اين اراذل و اوباشو جمع كنين!
.... چطوره از ماشين پياده شيم و بريم تو خيابون پاي پياده دور بزنيم! يا بقولي« ... » چرخ!
بزنيم! هي ازپايين خيابون بريم بالا و از بالا بيايم پايين و عابرارو ديد بزنيم و به هركدوم يه نمره اي بديم! خوب مگه شهرمون چند تا خيابون داره؟ بالاخره تو دوسه روز تموم ميشه.... تازه اگه تو همون خيابون هم نيان و بهمون گير ندن كه:- « آقا يون شما اينجا كاري دارين؟! ما الان سه ساعته شمارو ميپاييم !، شما اين خيابونو ميرين و ميايين!»
- نه جناب ، همينطوري داريم قدم ميزنيم! مي خوايم دلمون واشه!
- خوب بياين ببريمتون يه جاي خوب تا حسابي دلتون واشه!
( الگانس سوارشدن چه حالي ميده!
)
ولش كن بابا! به دردسرش نميارزه! اصل شايدا بريم تو پاساژها و مغازه هارو ديد بزنيم... بريم شلوار بخريم اصلآ !....
- « اي بابا! من همين چند وقت پيش شلوار خريدم... تازه جنسهاي اينجا هم خيلي LOW اند! »
- «خوب شلوارك بخر! »...
- « شلوارك بخرم كجا بپوشم؟! تو خيابوناتون؟!»
- «؟؟؟؟...نه بابا!..... تو خونـــــــه!»
- « واسه تو خونه كه هوارتا شلوارك دارم!»
- « پس تي شرت بخر!»
- «تي شرت واسه چي؟»
- «..... واسه سوغاتي!»
(مصداق بارز زيره به كرمون بردن!)
شايد بريم سينما!!!! مثلا فيلم « عطش!» شايد هم فيلم«اثيري!»يا فيلم« دوستت دارم!!» يا ازاين فيلم هندي هاي بدون رقص!...نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! اين يكي رو ديگه از من نخواين ! حداقل اگه به آبروي خودم رحم نميكنم به خاطرعرق ملي و آبروي وطنم هم كه شده، دور اين يكي رو خيط ميكشم قرمز! نه فيلماش فيلمه، نه بازيگراش بازيگر، نه تماشاچيش تماشاچيه! ( بيشترشون دارن يه كاراي ديگه اي ميكنن بجاي اينكه فيلم ببينن!! بماند!) سالنش هم كه بيشتر به مرغداري ميره تا سالن سينما!.... بايد يه فكر ديگه اي بكنم.... آهان!، يكي نيست مارو مهموني دعوت كنه؟!.... يادمه دفعه قبل كه اومده بود ايران ،ازم ميپرسيد:
- « نريمان، شما اينجا دنسينگ( Dancing ) ندارين؟!»
- « چي چي سينگ؟!»
- « دنسينگ»
- «يعني چي؟؟؟!!!»
- « يعني جايي كه مردم توش ميرقصن»
- « دنسينگ كه نه ولي دستينگ!( Dastting ) داريم!»
- « دستينگ چيه؟؟»
- « يه جاييه كه وقتي يه جشني چيزيه، مثلا وقتي يه آدم بزرگي به دنيا مياد ، ميريم اونجا و ميشينيم رو زمين ! بعدش يه آقاي ريشويي ميره يه جاي بالا يي و هي مداحي ميكنه! بعدش ما اين پايين هي فرت و فرت دستامونو ميبريم بالاو تو هوا هي شپلق شپلق كف ميزنيم!!!! گاهي هم كمي اشك شوق ميريزيم! و به اين ترتيب كليه انرژي هاي جواني مون آزاد ميشه!!! تازه كلي هم ثواب ميبريم!»
- « چه جالب! پس شما تو اين مملكت فكر همه جارو كردين! »
- « حالا كجاشو ديدي!
»
...... ديگه بقيه شو نمينويسم كه يا رفتن به كافي شاپه يا پيتزا خورون و اينجور چيزاست يا كوه رفتن و... خلاصه هرچي هست يه جوري به شكم وصل ميشه! از كنسرت هم كه بهتره نگم چون خطر جاني داره! يهو ديدين ريختن و كمي توجيهمون كردن! 
«بهترين كاراينه كه آرمــــــان اصلآ سفرش به ايران رو كنسل كنه و اينقدر مخل نظم عمومي نشه! راحت!»
نتيجه اخلاقي: وقتي تفريح از زندگي مردم يك جامعه حذف ميشه ، كارهاي جدي مردم جنبه تفريح پيدا ميكنه.... اونوقته كه به اينجايي ميرسيم كه هستيم!
اينو هم بگم و برم....ديروز ياد استاد معارف 2 افتادم كه ترم پيش باهاش كلاس داشتم.... سركلاسش نشسته بوديم... گرم حرف زدن بود... با هيجان داشت حرف ميزد... يه چيزايي ميگفت كه بعيد ميدونم خودش هم قبولشون داشت! بعد انتظار داشت ما قبولشون كنيم! و مثل بز اَخوَش سرتكون بديم كه:« درسته استاد/ شما درست ميگين/ چه جالب! / چه محيّر العقول!
»... من و دو تا از بغل دستي هام هم ديگه كرم مون عود كرده بود!
مرضي شده بوديم و گفتيم يه حالي به استاد بديم! وسط حرفاش گفت :« بچه ها! حالا هر سئوالي در هر زمينه اي دارين بپرسين... من سعي ميكنم كه جواب بدم» خوب! خوراك ماهم فراهم شده بود...!
قرار شد كامران سئوال بپرسه:« ببخشيد استاد... اگه يه فضانورد مسلمان با سفينه بره فضا بعد اون بالا بخواد نماز بخونه به چه جهتي بايد نماز بخونه؟؟!!! قبله اونجا از كدوم طرفه؟؟!!
» داري صحنه رو؟! استاد مونده بود بخنده يا گريه كنه؟ 
داشت شاخ در مياورد! سرخ شد و سفيد شد و گفت: «شما از دموكراسي حاكم بركلاس نهايت سوء استفاده رو ميبرين! » آقا مارو داري.... كلاس منفجر شد... اصلا دلم نميخواد جاي اون استاد باشم! طفلك!( دموکراسيت منو کشته!)
( راستشو بخواين هدفم نوشتن طنز نبود... فقط وقايع رو نوشتم... ولي چه كنم كه « توضيح واقعي مسائل روزمره ، هميشه خنده دارترين چيزهاست!(جواد مجابي)»)
اَن در حكايت ورزش كردن ما!
![]()
از اونجايي كه هيچ چيز ما به آدميزاده نرفته ، ورزش كردنمون هم به آدميزاده نرفته ... ساعت 6 عصر رفتيم واسه دويدن... قبلنا ساعت 8 عصر ميرفتيم ولي قرار شده پيشرفت كنيمو ساعت 6عصرزديم بيرون.... ايشالا به زودي صلات ظهرتابستون ، تو اوج آفتاب ميريم ورزش..... بعدشم احتمالآ عين بلال برشته برميگرديم خونه!... هر 30 متر كه مي دويديم 300 متر پياده راه ميرفتيم ، تو پارك هم كه بوديم وقتي اززور تشنگي داشتيم آقا عزرائيل رو ملاقات ميكرديم گفتيم گور باباي ورزش، گور باباي تناسب اندام، گور باباي خوش تيپي... رفتيم و به تعداد بچه ها از اين بطري آب معدني هاي بزرگ هست اين هوا( دقيقآ اينقدر!
)... از اونا خريديم و بعد از نوشيدن عين بشكه باد كرديم... حالا كي ميتونه ورزش كنه؟ من كه عين مشنگا تلو تلو ميخوردم
، نصف حركات رو هم برعكس انجام دادم، يكي فكر كرده بود ما آب شنگولي خورديم ! و.... هر كي هم رد ميشد يه تيكه اي بارمون ميكرد« خسته نباشي پهلوون!» ، « خدا قوت، داش هيكل!» ..... يه آقاهه اي هم ازمون نشوني دستشويي رو گرفت كه من به يه جايي اشاره كردم بعدا فهميدم كه اي داد بيداد اونجا« نگهباني پارك» بوده نه دستشويي !! از قيافه اون اقايي كه سئوال ميپرسيد ميشد فهميد كه خيلي وضعيتش اورژانسيه!( احتمالآ كارش بزرگ بوده!خيلــــــــــــي بزرگ!!) اميدوارم نگهبان پارك منو حلالم كنه!... اين رفيق ما هم هي ميخواست كه منو وسوسه كنه و بريم قليون بكشيم! منم عين شير ژيان( چه شيري ميشه، شير ژيان!) مقاومت كردم، ناسلامتي تريپمون ، تريپ ورزشكاري بود !... اونم نامردي نكرد ودر جواب اين كارم ، به اصرارهاي من مبني بر رفتن به يه كبابي سنتي و چند سيخ كباب تو رگ زدن يه جواب منفي دندان شكني داد كه الهي دستش بشكنه!كه قلب منو شكوند!خلاصه تو راه برگشت ديگه كم آورده بوديم...ATP نداشته مون ته كشيد و ما هم تا سر ديگرون رو دور ديديم ، رفتيم و هلك هلك يه تاكسي تلفني گرفتيم تا مارو برسونه خونه!!
نرسيده به خونمون هم پياده شديم و با يه تريپ ورزشكاري خفن، به طرز خيس و عرق چكاني برگشتيم خونه
... واسه شام هم جاي شما خالي جاي دو روز غذا خورديم... الان احساس سبك شدن خاصي ميكنم!!... واقعا كه ورزش چه چيز خوبيه واسه باز كردن اشتها!
بله دوستان... اين بود حكايتي « ان در ورزش كردن ما!»
اون عکس بالا هم کاملآ تزئينی هستن و هيچ ربطی به دويدن ما ندارن! روشن شد؟)
با اين كارا و سرگرميا ، خيلي از ناراحتي ها و مشكلات و اضطراب هايي كه اين روزا تو زندگيم وجود داره فراموشم ميشن، يه جور مُسَكِن... ولي شب كه ميشه همشون يادم مياد ... درست مثل الان... به درك... بي خيال همشون... زندگي رو درياب كه امروز،همون فرداي ديروزه كه فردا ، ديروز ميشه ( فهميدين كه؟!)... پس فعلآ زنده باد امروز!( يا بهتر بگم ، امشب!)
«.....آخ اگه بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــارون بزنه....»
قطره بودن تا کی؟ميروم تا دريا
آنكه هنوز زنده است ، نگويد « هرگز».... آنچه ثابت است و پابرجا، ثابت و پابرجاهم نيست.... .
دنيا اين چنين كه هست ، نمي ماند.
اي كه نابود ميشوي ، بجنگ...
اي كه گرياني ، بايست...
آنكه وضع خود را فهميد ، ديگر چيزي جلودارش نيست... زيرا : شكست خوردگان امروز ، پيروزمندان فردايند…
هرچه شد باداباد.... زندگي نويي را آغاز خواهم كرد... همان كه بايد باشم... مامان هميشه حرف خوبي ميزنه:« تو پاي به ره بنه و هيچ مپرس... خود ره بگويدت كه چون بايد رفت...»
در خم پس كوچه ها تا به كي گم بودن؟
در حصاري از خوف تا به كي آســـــودن؟
شوق رفتن دارم، خالي از هر تشويــش
گرچه ميدانم هست راه سختي در پيش
ميروم تا خورشيد سرزند در شـــــب من
تاكه معني گيرد تشــــــــنگي بر لب من
قطره بودن تاكي ، ميروم تا دريا....
دوستان خوبم... يه سري به اينجا بزنين...
![]()
عاشقانه اي نوشته برباد!
![]()
سلام.... امروز تصميم گرفتم كه شادتر باشم... بي خيال غم و غصه.....من موفقم، من پيروزم .... من موفق ترهم ميشم.... همه مشكلات حل ميشه بالاخره.... باور ميكنم كه درست ميشه....من اينقدر نيرو دارم كه از همه اين سختيها با موفقيت و پيروزي بيرون بيام... باور ميكنم.... دلم ميخواد درباره تو بنويسم... تويي كه هيچوقت نديدمت ولي هرلحظه انتظار اومدنت رو ميكشم و ثانيه هاروميشمارم... تويي كه مثل خودمي، از همين نوع، نه لزومآ مثل من ، حداقل يه تشابه كوچيك ، تويي كه تو آسمونا نيستي،مال همين زميني هستي كه منم هرروز روش قدم ميذارم، ملموس و واقعي ، نه ايده آل و رويايي، تويي كه پاسخ تمام تلاشها ي من هستي .... تويي كه شكل هيچكدوم از اين عروسكهايي كه هرروزه توكوچه و خيابون و دانشگاه وخلاصه هرجا ميبينم نيستي... منتظرم كه بياي و با قدمهات زندگيمو رنگي و قشنگ كني ، تويي كه مياي و با اومدنت ، اون اميد مرده رو بهم برميگردوني .... مياي و بهم كمك ميكني تا از كوه انرژي ها و توانايي هام در راه پيشرفتمون استفاده كنم... كمك ميكني تا از « من» بودن در بيام ... كمكم كني كه « ما» بشيم.... سرتنهاييهات رو روي شونه من ميذاري.... مشت نكوبيدت رو رو سينه من ميكوبي....بغض نشكفته ات رو تو آغوش من آزاد ميكني....درد دلهات رو واسه من ميگي....هق هق گريه هات مثل يه آواز غمناك ، منو واسه نوازش گونه هاي گرم و سرخت تحريك كنه، فرشته گم شده ی درونم رو بيدار كنه ... حرفهاي به ظاهر مردونه و در واقع بچه گونم رو تو بشنوي...گرمابخش آغوش سردم بشي....معني لبخند يخ زده ام بشي.... بياي و بهم معني دوست داشتن و دوست داشته شدن رو بفهموني..... .تو يك كلام: يارم باشي.... تنها كسي كه تو تك تك لحظه ها باهامه، يا خودش يا ياد و خاطرات با اون بودن... ديگه خسته شدم ، خسته شدم اينقدر اين حرفارو تو خودم نگه داشتم... درونم خودمو ميكشه بيرونم مردمو.... بذار بدونن من ديوونم... من عاشقم ، عاشق اونكه اصلآ نديدمش! ميدونم كه آخرش پيدات ميكنم.... تو زنده كننده ي تمام توانايي هاي مرده و بيدار كننده تمام انرژي هاي نهفته مني، مني كه آخرش تبديل به « ما» ميشه...« ما
آخيش! وقتي آدم اون چيزي رو كه دلش ميخواد بنويسه، مي نويسه و خودسانسوري نميكنه چه حالي ميده!!اگه اينا رو نمي نوشتم دق ميكردم... نياز به يكمي سبك شدن داشتم... يكم هواي تازه...تو اين چند مدت كه من حالم خوب نبود، بعضي از دوستان برام كامنت گذاشته يا ايميل زده بودن يا تو چت و آفلاين ازم ميپرسيدن كه: نريمان... واسه چي ناراحتي؟ يا اينكه ناراحتي به تريپ تو نمي خوره!!( اين ديگه از اون حرفا بودا!)، يا اينكه ستاره قطبي بايد مظهر اميد باشه و... يكي نيست بگه مگه من چيم از بقيه كمتره! صورتم به غم نخوره ، دلم رو كه كسي نديده!( ديده؟) تازشم، يه روزايي از زندگي فشار به اوج خودش ميرسه... روزايي كه همه درها بهروي آدم بسته ميشه... حتي اون دري كه همه ميگن هيچوقت بسته نميشه..... اون در هم گاهي رو هم مياد! اون موقعه كه خر بيارو باقالي بار كن!! نا اميدي هم كه نمك زندگي ماست! يه موج سينوسي ...( البته هنوز هيچ دري وا نشده ولي من زدم به بي خيالي... آخرش يه چيزي ميشه ديگه... )
از هرطرف كه رفتم جز وحشتم نيفزود....
زنهار از اين بيابان ، اين راه بي نهايت
امروزبا اصرار، دو نفر ديگر رو به جمع جماعت بيكار !( وبلاگ نويسهاي سابق!
) اضافه كردم.... به زودي لينك وبلاگاي اين دونفر( كاوه و حسين) رو ميذارم اينجا تا برين و حـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالي ببرين!
اميدورام ضدحــــــــــــــــالي بهتون نزنن!
( كاوه كه مزخرف مينويسه!
خودم ميدونم... املا و انشايش هم يه چيزيه در حد اكابر و پايين تر!
فقط ازش درباره تينر روغني و ارتباط آروغ
و شقيقه بپرسيد!( به جاي آروغ يه چيز ديگه بود كه مورد دار بودو ننوشتمش!
)- حسين هم قراره از عشق بنويسه...خدا به خير كنه!
، ببينم چه ميكنه.... .
اي خدا! چقدر نوشتم! كي ميخواد اينارو بخونه؟
![]()
تن نميدم به رنگ کهربايی....
««خداوندگارا.... چگونه تو را مانند پدر عبوسي تصور كنم كه همواره ميخواهد با زور كمربند آتشين ، مرا به راه راست هدايت كند؟
مني كه هرروز نام مهربانيت را به راه زندگانيم مي خوانم و برآن ميدمم تا شايد از آتش خشمت در امان محبتت باشم.... .
از بي توجهي چه نصيب تو و چه نصيب من ميشود؟
از بي توجهي تنها مني خسران زده ، همانند اكنون ، نصيب من ميگردد وتنها بنده اي خسران زده ، همانند اكنون ، نصيب تو ميشود ( تو حداقل بر آتش دوزخ خود هيزمي مي افزايي!) افسوس و صد افسوس......
آيا از همان ابتدا كه فرمان آمدن را صادر كردي ، حقي براي اختيار من در نظر گرفته بودي؟ »»
نريمان – تنها تر از هميشه –20/11/1381 – غروب سرد زمستاني
چرا وقـــــتي كه آدم تنــــــها ميشه،
غم و غصه ش قد يك دنيا ميشه...
ميره يك گوشه پنهون ميشينه
اونجارو مثل يه زندون ميبينه
غم تنهايي اسيــــــــــــرت ميكنه
تا بخواي بجنبي پيــــرت ميــكنه
وقتي كه تنها ميشم، اشك تو چشام پر ميزنه
غم مياد، يــواش يــــواش خونه دل در ميزنه
ياد اون شبها مي افتم زير مهتاب بــــــهار....
توي جنگل ، لب چشمه ، مي نشستيم من و يار
غم تنــــــهايي ، اسيرت ميكنه
تا بخواي بجنبي ، پيرت ميكنه
×××
ميگم اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه
دل اين آدما زشته، ديگه زيبا نميشه
اون بالا باد داره ساق ابرا رو چوب ميزنه
اشك اين ابرا زياده ، ولي دريـــا نميشه
غم تنـــــــــهايي اسيرت ميكنه
تابخواي بجنبي ، پيرت ميكنه....
اينبار تمام مطلب شد شعر... يكي از خودم و ديگري هم يكي از ترانه هاي دوست داشتني فريدون فروغي محبوبم .... زياد دوست نداشتم كه تمام مطالبم شعر باشه ، ولي الان اوضاعم روحیم خيلي بده .... مثل يه جنازه افتادم رو تخت و در حالي كه پنجره بازه و هواي دم دماي غروب ميخوره به صورتم ، فقط دارم آهنگ گوش ميدم...فقط
بعد از طوفان امتحانات....
هوس دريا كردم... بزنيم به آب؟ آخ كه هواي بعد از ظهر كنار دريا مخصوصآ كه آفتاب داغ بخوره به آدم وباد خنك هم تمام پوست آدمو نواز بده چه حالي ميده....توي ساحل خودتو زير شنهاي داغ دفن كني و تنها صورتت از شنها بيرون باشه( حتي اگه كسي تو رو نديد ميشه يه قلعه شني كوچيك هم درست كني! كي به كيه!؟).... بعد از یه آبتني سير، تو يه آلاچيق كنار ساحل بشيني و چاي و بلال واحتمالآ يه قليون سبكي هم تنگش.....واي چه شود!... . حتي فكرش هم آدمو كيفور ميكنه.... امروز عصر اگه هيچكس هم نيومد خودم تك و تنها ميرم... .
گاهي وقتا خيلي از خودم خوشم مياد!! چون هيچكس( تاكيد ميكنم ، هيچكس ) نميتونه وادارم كنه كه خلاف ميلم كاري رو انجام بدم ، حتي خودم!!! بنابراين معمولآ كار خاصي انجام نميدم!!

دلم خيلي واسه پيتون تنگ شده... خيلي... الان يه هفتست ازش خبري نيست... نميدونم چش شده؟
يه عالمه حرف ... واسه وقتي كه كار بهتري نداريم...
توي بعضي از وبلاگ ها ( كه خيلي هاشون مال دوستاي خودمه ) ميبينم كه يه مسئله خيلي مورد توجه قرار ميگيره... دعواي هميشگي بين دخترا و پسرا، بين زنها و مردها، دعوايي كه آخر« مرد برتره يا زن؟»... كدوم جنس دومه و كدوم اول؟ يا اينكه آيا اين دو جنس باهم برابرند يا نه؟ اينكه اصلآ لفظ برابري صادقه يا نه؟ بعضي ها ( معمولآخانمها) ميگن زنها برترند وكلي دليل كوبنده ميارن... از شواهد امروزي ( از جمله تعداد 70 درصدي دانشجويان دختر تو دانشگاههاي كشورمون)، شواهدي از احساس و.... تا شواهدي از ابتداي تاريخ وجمله معروف « از دامن زن مرد به معراج ميرود..» ويادآوري زحمات مادران و .... خلاصه وقتي آدم دلايل شون رو مي خونه ميبينه كه راست ميگن! و زنها برترند! بعضي ها ( معمولآ آقايون) ميگن كه مردها برترند... بالاترند ، از هرلحاظي كه بگي اول اند.... از دلايل مذهبي خودمون ( كه ماشالا كم هم نيست !!!) گرفته تا هزاران دليل ديگه... توانايي هاي جسمي و علمي رو مثال ميارن.... اينكه تو طول تاريخ همه پيامبرا مرد بودن( حالا ممكنه كه چندتا زن هم بودن... ولي در كل اكثريت با مردا بوده....) اينكه اكثر دانشمنداي نامي مرد بودن...فلاسفه، مخترعان و مكتشفان ، رهبران نامي انقلابها.... دلايل آقايون رو هم كه مي خوني ميبيني كه انگار راست ميگن! و مردها برترند!.... و بازهم اين ماهستيم كه در اين جنگ زرگري برسر دنب خروس ، خيلي چيزها رو فراموش ميكنيم....و خيلي چيزها رو از دست ميديم.... .
من كه به شخصه به خودم اجازه نميدم كه روي آدمها بنابه جنسيت شون ارزش قائل بشم ، هيچوقت هم نخواستم حتي به اين ماجرا فكر كنم.... صورت مسئله رو پاك نميكنم ولي اساسآ بعضي از مسئله ها از اول حل شده اند و نيز بعضي از مسئله ها ارزش حل كردن ندارند....( البته از نظر من) فكرش را بكنيد؛ بعضي از پسرها و مردها و پير مردها را كه از پست هم پست ترند وشما با گذاشتن نام هر حيوان پستي بر روي انها احساس عذاب وجدان نخواهيد كرد!!( البته ممكنه از اينكه به حيوون بيچاره توهين شده ناراحت بشين!!!) در اين زمينه چون ازجنسيت خودمه راحت تر مي تونم صحبت كنم.... تجسم كنيد: مردي كه ظلم ميكنه، حكم اعدام بيگناهي رو صادر ميكنه ، ديگرون رو معتاد ميكنه و بواسطه اون خانواده اي رو بدبخت ، كم فروشي ميكنه، احتكار ميكنه، حاضر ميشه همه رو فداي خودش كنه، حاضر ميشه از حلقوم ديگرون بزنه تا واسه خودش يه لايه چربي اضافه درست كنه... ميتونه به راحتي هرچه تمام تر به دوستش ، به همسرش ، به شريك تجارتش يا به شريك زندگيش، به كسي كه تمام دارايي ناچيزش رو به اميد يكمي سود به دست اون سپرده، به زني كه همه زندگيشو، بكارتشو ، قلبشو ، عشقشوبه اون سپرده خيانت كنه، مردي كه از تمام چيزهايي آسموني و زميني متعالي كه توي يك زن ويا يك دختر وجود داره ، تنها به مونث بودنش نگاه ميكنه .... آيا اين چنين شخصيتي اساسآ انسانه كه حالا ما رو مقدار و درجه ارزش اون بحث كنيم؟
در مورد يك دختر،زن و پيرزن هم همه مسائل بالا با يكم كم و زياد و بالا پايين صادقه... مثلآ زني كه به عشقي كه شوهرش نسبت به اون داره خيانت ميكنه و با وجود مهيا بودن تمام موارد و ملزومات زندگي به عشق شوهرش دهن كجي ميكنه، زني كه آدم تو كاباره ها ميبينه كه به عنوان و درجه « استفاده اختصاصي ممنوع » نائل شدن! و مورد استفاده آحاد مردها قرار ميگيرن( البته ناچاري از سر فقر رو ناديده بگيريم كه اينجور زنها اصلآ تو بحث ما نيستن و شرف بعضي از اونها از خيلي از باشرفها هم بيشتره)، زني كه فقط يك موجود مصرف كننده ماده است....دختري كه واسه پول يه پسر پولدار ساده دل بهش اظهار عشق ميكنه و در حضور پسره عاشق ترين دختر روي زمينه و وقتي با خودش خلوت ميكنه به ريش پسره و هفت جد وآبادش ميخنده....زني كه به شوهرش ميخنده ، چون شوهره نميدونه كه بچه 4 ماهه شون مال خودش نيست....( ديگه يادم نمياد ولي بازهم هست....)
خوب با وجود اين مسائل آيا اصلآ بحث برتري زن برمرد يا مرد بر زن لزومي پيدا ميكنه؟
آيا آدم بودن( فارغ از زن يا مرد) ملاك بهتري نيست براي سنجش ارزش؟
( امیدوارم نظرتونو در این زمینه بگین)
امتحان.... پر!

اوف.... امتحانام تموم شد.... فقط تموم شد..... ديگه چيزي ازش نگم بهتره.... ياد دبيرستان بخير... لااقل روزي كه امتحان ميدادي تا يكماه نميدونستي نمراتت چند شده، يكمي نفس راحت ميكشيدي .... اما حالا چي؟ امروز امتحان ميدي فردا استاد نمرات رو زده رو برد... استاد! مگه تو زندگي نداري؟ زن و بچه يا شوهر و بچه نداري مگه؟ خانواده محبت نميخوان؟!! نمي خواي شام بخوري؟ نميخواي حموم بري؟ گذرت به دستشويي نميوفته؟!خواب نداري مگه .... كه تندتند فرت وفرت ميري ورقه هارو تصحيح ميكني و شترق ميچسبوني رو برد؟!... راستي ميان ترم هارو هم كه تصحيح نكرده بودي ... پس اون نمره 2 چيه بهم دادي؟!!از قيافم خوشت نيومده بود؟
از فردا فاز دوم امتحانات شروع ميشه....درسته! مرحله ي سختش! نمره گرفتن!!!! به اعتقاد ما( من و دوستان!) هر امتحان دو مرحله داره:
1) سرجلسه حاضر شدن / مشورت كردن! / ورقه سياه كردن... .
2) نمره گرفتن! ( دينگ!)اين مرحله، مرحله سرنوشت سازه... اين مرحله درست از روز بعد از امتحان شروع ميشه.... از اتاق اين استاد به اتاق اون استاد.... مواد مورد نياز هم كه ديگه واردين خودتون... اشك و آه و ماتم و زاري و هزار جور قسم ودرصورت دسترس، گواهي فوت خود يا كل فاميل!.... پاس كردن اين مرحله براي دخترها در صورت مرد بودن استاد{ به دليل دلايل خاص!!!}راحت تر ميباشد(لطفآ سئوال نفرماييد!) : استاد من روز قبل از امتحان وفات ننه بزرگه مادر بزرگ پدرم بود... شوكه بودم نتونستم بخونم.... استاد من روز امتحان زايمان داشتم!! .... استاد نفس من بيدي...( احتمالآ يك شيشه از ترشي هاي صدو بيست ساله مادربزرگتون هم ميتونين تقديم كنيد به استاد... البته با عشق!!!)
درست در اين مرحله است كه نمره شما رقم ميخورد! نه در فورجه امتحانات... خرخوني نكن ، پاچه خواري بكن!( برعكسش هم ميگن صادقه... ما البت نيازموديم!).... . من ميرم ببينم ميتونم شاگرد اول بشم؟؟؟؟؟!!!!!!
من نميدونم اين بچه هاي ما دارن چيكار ميكنن؟ يكي ديگه از بچه هاي معصوم ما رفت قاطي مرغها... خدا بيامرزدش! پسر خوب و سر بزيري بود. حيف كه شوور كرد( ببخشيد منظورم اين بود كه زن گرفت)... . اينجور كه از شواهد پيداست به زودي در كنار دانشگاه بايد يه زايشگاه و يه درمانگاه و يه شيرخوارگاه و احتمالا يه پرورشگاه هم بزنن! فعلآ كه مسئولان محترم مشغول بازرسي كارت دانشجويي بچه ها هستن و فرصت سر خاروندن روهم ندارن... .

کوه يخ...

تو سرزمين يخها ، پر از سكوت غمناك
هميشه باد قطبي، هميشه برف و كولاك
رو سردي لب من ، ملال غم نشسته
طوفان وحشي امشب ، كوه يخو شكسته
كوه يخم من كه رو آب شدم شناور
داغ حوادث ميكنه آبم سراسر
نه جنگل سبز ، نه باغ گلها ،
نه كوه سنگي ، نه دشت و صحرا
هميشه اينجا كولاك و باده
نه خونه پيداست نه خط جاده
بهارو اينجا كسي نديده
زمين قطبي همش سپيده
بهارو اينجا كسي نديده
زمين قطبي همش سپيده..... زمين قطبي همش سپيده.
شب و جاده و تمشک...
يه شب خنك بهاري، تو ماشين نشستي ، اتوبان خلوت ، چراغهاي وسطش روشن... تنهاي تنها هستي... شيشه ها رو كشيدي پايين و داري از باد خنكي كه با قدرت هرچه تمام تر از پنجره مياد داخل وسرعت زيادت رو نشون ميده لذت ميبري... بوي برنجي كه توي شاليزارها كاشته شده وبوي خاك مرطوب داره مستت ميكنه...ضبط ماشين روشنه و شاكيرا داره آهنگ دوست داشتني
Where ever…When ever رو ميخونه... از خودت بيخود ميشي... پا رو روي پدال گاز فشار ميدي.... تا آخر... ديگه رو زمين نيستي...صدارو ميبري تا انتها...انگار تو خود اون عقابي... همونطور آزاد... ماشينا رو يكي بعد از ديگري رد ميكني... چه حالي ميده... چراغ ميزني... كنار نميره... بازهم چراغ ميزني... نع! لج كرده و راه نميده رد شي... به درك!از راست سبقت ميگيري... وقتي داري ازش سبقت ميگيري يه جوري نگاهش ميكني... بازهم هيچي جلو دارت نيست... خودتي و خودت.... همون مرد تنهاي شب.... اما اينبار سوار بر مركب شب شكاف... شايد همون اسب تك شاخ روياهاي كودكي... .
يعني چي؟ اون چيه؟ از كجا پيداش شد؟ لعنتي!! .... با همه ي وجودت پاتو ميذاري رو ترمز.....صداي كشيده شدن لاستيك و ترمز رو با تمام گوشت و پوستت احساس ميكني.... يا خداااااااااااااااااااااااااااا........ .
سرت رو از رو فرمون بر ميداري... پسرك با رنگي پريده و چشماني وحشت زده بهت نگاه ميكنه... باورت نميشه... « بهش نخوردم؟»....
....« خدايا شكرت....»....
پسرك زود از رو نرده هاي اتوبان ميپره و تو تاريكي اطراف گم ميشه.... رو جاده سطل تمشكش رو ميبيني كه تمشك هاش پخش شدن و جاده رو قرمز رنگ كردن.... .
ماجراهای من و پرشين بلاگ!
سلام... ديشب پرشين بلاگ خراب بود....صفحه بالا نميومد...سرورهارو خاموش كرده بودن.... يه لحظه رفتم تو فكر.......«...اگه يه روز ستاره قطبي نباشه، من چيكار كنم؟ يخ زندگي رو كجا بشكنم؟... ديدم دلم چقدر واسش تنگ ميشه....ديدم اي واي ... بازهم دلبستگي؟ نريمان! مگه به خودت قول نداده بودي؟ مگه يادت رفته؟ يادته گفتي ديگه نبايد دل بست؟ يادت رفت كه گفتي ديگه دل نمي بندم؟....» هرچند اين وبلاگ واسه من حكم يه راه فرار رو داره و داشته و ناراحتي هاي زندگي روزمره رو توش فراموش ميكنم ولي انگار بايد دنبال يه راه فرار ديگه بگردم.... راهي كه كليد درهاش تو دست ديگرون نباشه كه هر وقت دلشون خواست كليدخاموش رو بزنن و منو گيج و گنگ و درمونده و بدون راه فرار باقي بذارن.... شايد بهتره يواش يواش از پرشين بلاگ برم... تو بلاگ اسكاي كه وبلاگ دارم ( با همين اسم)، تو بلاگرهم كه آره! ولي خداييش پرشين يه چيز ديگست ، خيلي بهش خو كردم... جوش خيلي صميمي تر و دوست داشتني تر و خودموني تر و ازهمه مهمتر ايراني تره.... ولي بديش اينه كه غير قابل پيش بينيه... يه روز صفحه بالا مياد،يه شب نع! يه روز پابليش ميكنه ، يه روز نع!حالي به حاليه!... خلاصه، كپي خود ما ايرانياست كه اكثر كارامون مطابق با باد شكمه!!!!يكي از استادامون ميگفت( هرجاهست ، خدا حفظش كنه):
«« ايراني! جنس ايـــــــــــراني بخر! پشـــيمون ميشي!»»
امروز قرار بود كه بازهم دانشگاهمون شلوغ بشه... از صب بچه ها پچ پچ ميكردن كه :« امروز ساعت6، همينجا»....« امروز ساعت6، همينجا».... .البته ديگه حال و هواي روزاي اول وجود نداره... به نظر من بيشتربچه ها واسه لغو امتحانات دارن زور ميزنن... واسه من كه ديگه فرق نميكنه چون امتحاناي اصلي رو گند زدم! بقيه امتحانا بجز يدونه قالب كره اند!! بگذريم... داشتم ميگفتم: قرار بود از همه دانشكده ها جمع بشن دانشكده ما و شعار و ياردبستاني و اي ايران و... وسايل دفاع شخصي هم تدارك ديده بودن!!( بعضي ها البت).... ولي من به اصرار مامان واز ترس نفرينهاش (گفته بود اگه بري تو شلوغيها نفرينت ميكنم!) اومدم خونه... ولي تلفني ماجراهارو دنبال ميكردم... كلي پليس و كماندو وضدشورش و ... جمع شده بودن اونجا... از تعداد دانشجوها بيشتر بودن انگار!! مسئولان دانشگاه هم نامردي نكردن و كارت دانشجويي دانشجوهايي رو كه وارد ميشدن توقيف ميكردن! و... خلاصه تو خماري مونديم!( البته من تاساعت هشت و نيم رو خبر دارم ... بعدشو نمي دونم....)
يه چيزي بگم بخنديم: تو تاكسي راننده ميگفت دم دانشجوها گرم... خودشون اين رژيم رو آوردن و خودشون هم بايد ببرنش!!!(آخـــــــه من چَــــــــــــكاره بيدم!!!!)يكي هم نيست بهش بگه آخه مرد مومن پس بقيه نخودن؟! هميشه دانشجو؟
)
هيچ عنوانی نداره!!
سلام... من الان اين شكليم!!
ديشب اين شكلي بودم!!
(شكل ناله!)اما چرا ديشب اونطوري بودم و امروز اينطوري.... آهان!! ديشب تا صبح مثلآ داشتم آلي فلزي كه امروز ساعت 8 صبح امتحانشو داشتم مي خوندم... اين اولين بار بود كه تو دوره دانشجويي واسه درس خوندن تا صب بيدار موندم.... ولي چه فايده؟ گند زدم بهش اساسي.... رو ورقه ام كه اولش برف باريده بود ولي بد با گامهاي خودكار روش چشم چشم دو ابرو كشيدم!( اِند شاعرانه بودا!!) آخه كي ديده يه درسي به اين سختي رو بشه تو چهار روز خوند؟ ..... اينهمه كمپلكس هارو ياد گرفتم، رفتم سرجلسه بچه ها گفتن كه استاد اينجاهارو حذف كرده! ديگه حالي به آدم ميمونه؟ نع والا! احوالي به آدم ميمونه؟ نع والا! بگذريم زيراكه گذشت....اما چرا حالا اين شكليم؟

آخه كسي كه شب نخوابيده باشه اصلآ فرداش آدمه؟!! نع والا ! تازشم... پس فردا هم 2 تا امتحان دارم... . به خدا خيلي حرف دارم بزنم ولي حيف كه بايد برم سر اين درساي لعنتي... اه اه اه ... كي امتحانا تموم ميشن؟هرچی هم به دلمون صابون زدیم که این درگیریهای بچه ها و تحصن ها و شعار دادنا حداقل باعث لغو امتحانا بشه نشد که نشد... فقط بچه هارو گرفتن... شیشه ها شکست...و کتک خوردیم( البته ما که کتک خورمون ملسه!)
خداييش با يكي از شعاراي مردم خيلي حال كردم: ملت چرا نشستين --- اينجا شده فلسطين!!!
( دوستان عزیز...ببخشید که این متن خیلی مزخرف بود!!! خودم هم می دونم... ولی الان جوگیر امتحان گندیده ام هستم... ببخشید که جواب کامنت هاتونو ندادما!)
زديم تو کار گل انگار!!
گربه ها و آدمها....
وقتي ميرم كنارشون ، به عادت هميشگي فكر ميكنن كه واسشون غذا آوردم ودورم جمع ميشن و پوزه هاي نرم و كوچولوشونو به پاهام ميمالن و با صداهاي نازكشون ميو ميو ميكنن... خندم ميگيره...: « چقدر اين گربه ها شبيه آدماي اطرافم هستن!... هر كدوم از اطرافيان، دوستا، آشناها،.... منو واسه يه چيزي مي خوان ولي هيچكدومشون منو بخاطر خودم نمي خوان!! و اين من بدبخت من اگه بخواد كه اونا بخوانش بايد همون جوري باشه كه اونا مي خوان!!»
ولي من چه جوري حاليتون كنم كه من هميني هستم كه هستم... با همين اخلاقا... با همين علايق... با همين هيجانات... با همين احساسات... با همين وضع لباس پوشيدن... با همين وضع حرف زدن ... با همين وضع اصلاح.... با همين چيزايي كه به عنوان هدف براي آينده ام در نظر گرفتم... غلط مي كنه هركي بهم ايراد بگيره..... چرا با ركابي اومدم تو خيابون؟ دلم مي خواد!... دلم خواسته با دمپايي برم دانشگاه... اصلآ كي گفته همه بايد يه جور باشن؟ من دلم مي خواد درس و دانشگاهو ول كنم ، ديگه كلا س كامپيوتر و زبان و صد جور درد و مرض ديگه نرم.... بشينم پشت فرمون و برم تا چند هزار كيلومتر دورتر از همه... يا اصلآ تا يه ماه بشينم خونه و كتابم رو بنويسم و بعد اصلآ پاره اش كنم ، آتيشش بزنم ....
چقدر زود محاسن آدم از ياد ديگرون ميره و چقدرزياد معايب آدمو به خاطر ميسپرن.... خدايا من هم اينجوريم؟ خدايا، تو منو واسه چي ميخواي؟ واسه چي مي خواستي؟ هيزم مي خواستي؟ ... بفرما اينهم هيزم... . خوش سوز و خوش دود!
دوستان خوب... شمايي كه اولين باره مياين اينجا يا اونايي كه قبلآ هم لطف كردن و اومدن اينجا... متاسفانه بدترين موقع واسه اومدن به ستاره قطبي همين الان بود... اينروزا تو ستاره قطبي بين« نريمان با خود نريمان» و« نريمان با زمين و زمان درگيريه...» ... اينقدر اوضاع وخيمه كه نگو... شايد فكر كنين كه تب امتحانات شيوع پيدا كرده ... يه كمي آره ولي خيلي نه! الان از همه طرف دارم له ميشم... نمي دونم چرا هميشه همه دردو بلاها يكباره سر آدم نازل ميشن... . فكر مي كنم خيلي نامرديه كه مني كه مدتهاست از خدا چيزي نخواستم و باهاش كاري نداشتم حالا كه كارم گير پيدا كرده بشينم و ازش خواهش كنم و دعا و از اينجور چيزا...
« درد و غم و غصه ام در مقايسه با توانايي هايم بسيار بزرگند و در مقايسه با كودك گرسنه كنار خيابان و مرد شرمگين از چهره همسر و فرزندانش ، حقير...
حال من مانده ام كه با اين بزرگي كه كوچك است و يا اين كوچكي كه بزرگ است چه كنم؟...
اينهم يك غصه بزرگ ديگر، شايد هم حقير...!
ابعاد بي معنايند... ، معاني را درياب....»
روي جلد دفتر شعرم نوشته بود: از آيينه بپرس نام نجات دهنده ات را...
راستيحسين هم رفت... رفت تا زندگي نويي را شروع كند... موفق باشي حسين جان!
راستی خود آهنگ یار دبستانی رو اینجا بشنوید....
پرنده....
تقديم به همه آنان كه با قلم و صدا ، تباهي و درد را به چشم جهانيان پديدار مي كنند... علي الخصوص برادران و خواهران دانشجويم.....:
« پرنده ... هم قفس...هم خونه ي من... زمستون رفت و شد وقت پريدن.... همين ديروز تو از اين خونه رفتي ... ولي از اومدن چيزي نگفتي... ترا در حنجره يك دشت آواز... تو را در سر هواي خوب پرواز.... من اينجا خسته و غمگين و تنهام... نميدونم كه ميمونم تا فردا....»
با تشكر از برادرم كه گفت اين آهنگ براي اين روزها مناسب تر است... .

(عکس از ايسنا)
سه اپيزود...
موسيقي ملايمي در فضا جريان داشت...:« لحظه هارو با تو بودن... در نگاه تو شكفتن....
حس عشقو در تو ديدن....
مثل رويا ي تو خوابه....
با تو رفتن با تو موندن
مثل قصه تو رو خوندن........ تا هميشه تو رو خواستن
مثل تشنگي ، يه آبه...»
- من و تو ؟ با همديگه؟
- آره ، با همديگه تا هميشه....
.... دستها در هم گره خوردند...
۲)دير وقت ، خسته و عصباني ، از سركار به خانه برگشت. دم در، پسر 5 ساله اش را ديد كه در انتظاراو بود.
- بابا! يك سئوالي از شما بپرسم؟
- بله ، حتمآ . چه سئوالي؟
- بابا، شما براي هر ساعت كار چقدر پول مي گيريد؟
مرد با عصبانيت پاسخ داد: « اين به تو ارتباطي ندارد. چرا چنين سئوالي مي كني؟»
- فقط مي خواهم بدانم. بگوييد براي هر ساعت كار، چقدر پول ميگيريد؟
- اگر بايد بداني ، خوب، ميگويم... 20 دلار.
پسر كوچك در حالي كه سرش پايين بود آه كشيد، بعد به مرد نگاه كرد و گفت: « مي شود لطفآ به من 10 دلار قرض بدهيد؟»
مرد بيشتر عصباني شد و گفت:« اگر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري ، سريع به اتاقت برو و فكر كن كه چرا اين قدر خودخواه هستي . من هر روز سخت كار مي كنم و براي چنين رفتار كودكانه اي وقت ندارم.»
پسر كوچك آرام به اتاقش رفت و در را بست.
مرد نشست و بازهم عصباني تر شد.« چطور به خودش اجازه ميدهد فقط براي گرفتن پول ، از من چنين سئوالاتي بپرسد؟» بعد از حدود يك ساعت مرد آرامتر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او براي خريدش به 20 دلار نياز داشته است. به خصوص اينكه خيلي كم پيش مي آمد پسرك از پدرش در خواست پول كند.
مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.
- خواب هستي پسرم؟
- نه پدر، بيدارم.
- من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولاني بود و همه ي ناراحتيهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين 10 دلاري كه خواسته بودي.
پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد :« متشكرم بابا!» بعد دستش را زير بالش برد و و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته است ، دوباره عصباني شد و غرولند كنان گفت: « با اينكه خودت پول داشتي ، چرا دوباره تقاضاي پول كردي؟»
پسر كوچولو پاسخ داد :«براي اينكه پولم كافي نبود ولي الان هست. حالا من بيست دلار دارم. آيا ميتوانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه بياييد؟ چون دوست دارم با شما شام بخورم....»
۳) « و من همچنان تنها تر ازهميشه در سكوت ره مي سپارم....»
وبلاگ تو....
كاش تو هم وبلاگ داشتي...
اگه توهم وبلاگ داشتي حتمآ هر روز اونو آپ ديت مي كردي.... .
اگه توهم وبلاگ داشتي اونموقع من حتما بهت لينك ميدادم.... چون تو اولين نفري بودي كه بهم لينك دادي.... .
اگه توهم وبلاگ داشتي اونموقع من هر روز بهت سر ميزدم و هر دفعه چندين بار refresh ميكردم تا كانترت ويزيتور بيشتري رو نشون بده... .
اگه توهم وبلاگ داشتي من حتما برات كامنت ميذاشتم و توي كامنت هام حرفهاي عاشقونه ميزدم .... چيزايي مينوشتم كه دلت واسه تنهاييم بسوزه و هي بهم سر بزني... .
اگه تو هم وبلاگ داشتي بعد از يه مدت كه باهات رفيق مي شدم تو كامنت هام ازت ميپرسيدم كه: خدايا .... چرا تمپليت دنيا رو اينهمه غمناك و سنگين گذاشتي؟...
راستي ... اگه توهم وبلاگ داشتي اسمشو چي ميذاشتي؟
اين هفته.....
من از يه جايي يه درخواستي كرده بودم ... بعد از كلي فرم پركردن و دوندگي و بدبختي ،آخرش قراره كه تو هفته ي آينده جوابش داده بشه.... جوابي كه براي من سرنوشت سازه... جوابي كه مي تونه مسير زندگي و آينده ام رو تغيير بده( يه چيزي تو مايه هاي 180 درجه!) .... جوابي كه در صورت مثبت بودن اجازه ميده بازم آزاد زندگي كنم... هركاري خواستم انجام بدم.... هروقت خواستم برم...هروقت خواستم بيام.... هروقت خواستم بخوابم .... هروقت كه خواستم بيدار شم.... زندگي آينده ام رو هرطوري كه خواستم بسازم.... به برنامه هاي زندگيم عمل كنم.... .
اما.... اما اگه جواب مثبت نباشه بازم بايد برگردم به اون روزاي سخت...روزاي سخت سخت سخت.... روزاي دربدري.... سرگردوني.... واي كه اصلآ نمي خوام فكرش رو بكنم.... . دل تو دلم نيست... واسم دعا كنيد....

پسر بچه اي وارد بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آوردپسر بچه پرسيد :« يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50 سنت ». پسر بچه دستش را در جيبش فرو برد و شروع به شمردن سكه هايش كرد. بعد پرسيد:« يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال ، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد:«35 سنت». پسرك دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: « لطفآ يك بستني ساده.» پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز بعد از خوردن بستني ، پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتي پيشخدمت بازگشت ، از آنچه ديد شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني ، 2 سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود – براي انعام پيشخدمت.
امروز تو دانشكده اوضاع و احوال خيلي لاو بود!(love!) آخر ترمه و دانشكده خلوت و تا اونجا كه چشم كار ميكنه !! نيمكت هايي كه رو هركدومشون يه دختر و پسر جوون خيلي آرام و متين واسه هم گل ميگن و گل ميشنوفن... .درختهاي سربه فلك كشيده هم سبز سبزن و هوا هم خنك و صاف و آفتابي... . خب چي از اين بهتر؟!حتي تو كتابخونه هم كه به ميمنت فصل امتحانات پر شده از دانشجوهاي مشتاق علم! هم اين تريپ عشق و محبت و صحنه هاش ادامه داره و بصورت مطالعات دونفره نمود پيدا ميكنه.... اساسآ انگار با جنس مخالف درس خوندن بيشتر ميچسبه؟! اينطور ميگن... ما كه نچشيديم اصن...!!
به شمال نگاه كردم و رو به غرب كردم ، به دنبال يك نشانه ، نوري در آسمان.... پيام روشن است ، زمان آن فرا رسيده، كه بازهم پرچمداري بيايد، دايره اي سنگچين برفراز تپه، امشب آنجاست كه او خواهد آمد.... در اين جاي پرت، ما همگي ايستاده و چشم به راهيم... تا پرچمدا ري ديگر بار بيايد ، آري پرچمداري ديگر بار خواهد آمد... چراكه نوشته شده او اينجا خواهد بود ، و آنگاه شهودي عيني كه نورش كورم مي كرد درست جلوي چشمانم آغاز شد...
از آلبوم حقيقت ساده – كريس دبرگ :
The simple truth – cris de burgh:
I looked to north … and I turend to the west…
برای امروز.... برج و کبوتر من

سلام.... الانه می تونم با خیال راحت بنویسم چون کسی خونه نیست که بهم گیر بده ... بابا رفته یه مسافرت کاری... مامان و بقیه هم رفتن خونه ی یکی از آشناها... و من موندم و حوضم....حوصله هیچ کاری( علی الخصوص در س خوندن !!) رو ندارم... موندم هاج و واج.... جوگیر این هوای بارونی و غم گرفته واین روزای تعطیل و اوضاع قمر در عقرب درسیم هستم.... نمی دونم چمه؟ انگیزمو واسه حتی زنده بودن از دست دادم.... نمیدونم ترسیدم ؟... نمیدونم غمگینم؟.... نمیدونم خستم؟.... نمیدونم چه مرگمه... دیگه تقریبآ کلاسا تموم شده و همه گارد گرفتن واسه امتحانا ولی من هنوز ریپ میزنم.... یک ساعت میخونم و یک هفته نمی خونم... خدا بخیر کنه... اگه معدلم بالا نشه کارم تمومه..... برباد رفتن همه ی آرزوها.... .
این شعرو از اردلان سرافراز شنیدین؟ حتمآ شنیدین... ابی قبلآ خوندتش:
« ای پرنده مهاجر!... ای مسافر!
ای مسافر من!... ای رفته به معراج!
تو به اندازه قدرت پریدن... تو به اندازه دل بریدن از خاک ، عزیزی...
با دریغی سنگین
شعر آمیخته با حسرت یک خاطره را
قصه حادثه برج و کبوتر را
یکبار دیگر می خوانم:
زیر این گنبد نیلی ، زیر این چرخ کبود
توی یک صحرای دور یه برج پیر و کهنه بود
یه روزی زیر هجوم وحشی بارون و باد....از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود
خسته و گمشده از اونور صحرا می اومد....
باد پراشو می شکست، بارون بهش سیلی میزد
برج تنها سر پناه خستگی شد.... مهربونیش مرهم شکستگی شد
اما این حادثه برج و کبوتر.... قصه ی فاجعه ی دلبستگی شد
* * *
آخر قصمونو تو می دونی.... تو میدونستی
من نمیتونم برم، تو میتونی ....تو میتونستی
* * *
باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشید
التماس و اشتیاق رو ته چشم برج ندید
عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود
بعد از اون حتی تو خواب هم اون پرنده رو ندید
* * *
ای پرنده من ای ، ای مسافر
من همون پوسیده ی تنها نشینم
هجرت تو هرچی بود معراج من بود
اما من اسیر مرداب زمینم
راز پرواز رو فقط تو میدونی.... تو میدونستی
من نمی تونم برم.... تو می تونی ....تو میتونستی»
لطفآ کامنت یادتون نره.... بقول دوست خوبم، پیتون، وبلاگ بدون کامنت مثل بو کردن گل با ماسکه! راستی این آهنگ جدید چجوریه؟ خوبه؟ یه نظری بدین... فقط دیر بالا میاد...

زت زیاد- نریمان
فکر ميکنم!!
وقتی فکر میکنم بعضی بخاطر چه گناهایی می خوان برن جهنم و من بخاطر چه گناهایی باید برم جهنم خندم میگیره!! وقتی دور و اطراف خودمو نگاه می کنم .... آدما... ÷یرا...جوونا... دخترا.... ÷سرا.... اه لجم میگیره ....به نظرمن آدم اگه گناه هم می کنه باید یه گناهی بکنه که بشه روز قیامت سرش رو بالا بگیره و به خدا بگه: (( آره خداجون ! من این غلطو کردم و آماده ام که منو با اولین مینی بوس به مقصد جهنم بفرستی برم!!! بفرستم که خیلی کار دارم!)) .... قدیمیا هم ÷ربیراه نمیگفتن که: گرجهنم میروی مردانه رو....!
آدم( منظورم خودمه) بخاطر انجام بعضی از اشتباها از شیطون هم خجالت می کشه چه برسه به خدا.... " بازم دوسم داری؟؟؟.... نه؟.... ولی من دوستت دارم... باور کن! "

تو این چند روزی که ننوشتم خیلی حرفها رو دلم تلنبار شده... ولی نمیدونم از کدومشون بگم... هر حرفی یه وقت و حالت خاص خودشو واسه بیان کردن میطلبه....اگه تو همون وقت و زمان نباشه دیگه نمیشه خوب بیانش کرد....حیف شد چون تو این چند روزه خیلی اتفاقای گفتنی و به خاطر س÷ردنی برام اتفاق افتاد..... ولی....
از وقتی این کام÷یوترم رو فرمت کردم و نرم افزارهای تازه روش گذاشتم یجورایی دیگه اون PC سابق خودم نیست... دیگه باهاش مچ نیستم.... word هم خیلی بیخود شده ... فارسی سازم که نخورده و الان هم فارسی ساز دست یکی از بچه هاست.... خلاصه فولوس معکوسه!!
برای بچه های جلسه سيزدهم خرداد...
حیف که من همیشه الوعده وفام!! یعنی یجورایی خراب رفاقت!! کشته ی معرفتم!! می گی نه؟ ببینین: با اینکه الان به هیچ وجه تو مود نوشتن گزارش نیستم ولی چون مثل همه ی بچه هایی که تو گردهمایی!! حضور داشتن وعده دادم که مطلبی درباره ی جلسه ی بلاگرهای شمالی که امروز(یعنی دیروز! چون الان ساعت 1 شبه!) تو خانه ی مطبوعات گیلان انجام شده بنویسم ÷س مینویسم ولی خلاصه...ساعت 5:15 ما رسیدیم محل قرار ...سرک کشیدیم دیدیم بعله!.... جمع کثیری از نسوان و آقایان دور میز جمعند و فقط جای ما( من و حسین) خالیه.... رفتیم داخل .... به احترام مون بلند شدند که بسی خوش به حالمون شد!... دور میز نشستیم.... بعد از معرفی کمی حرف زدیم از همه چیز.... هرکدوممون از هرچیزی که دل تنگمون خواست گفتیم ( حسین هم بروز نداد که وبلاگ داره! گفت : من چیکاره بیدم!)....... اینجانب هم کمی سخن راندم ولی در بدو امر بدلیل جو گرفتگی خودم از سخنان خودم فتیله ÷یچ شدم!! یعنی موندم که من اصلآ این جمله ی وامونده رو از کجا شروع کردم!!! یه چیزایی گفتم که خودم هم نفهمیدم!! بعد متوجه شدم همه اولش همینطورند!! البت بعدش خوب شدما!!...
چای و شیرینی هم بود... خوب هم بود ... ولی دور بود!!! ( شوخی کردم بابا!!) در پایان عکس هم گرفتیم... البته من یاد یه خاطره یبدی افتادم و نرفتم عکس بگیرم... یاد اون روز....
خلاصه خیلی از بچه ها بودن...
يلدا
فرياد
دختر شمالی
ماهی سياه کوچولو
آرش گيله مرد
راوی گيلان
گيل و ديلم
وبلاگ اينترنت...
پسر شمالی
دنيای مجازی
يک استکان روزمرگی ملايم
البته امیدوارم در جلسه بعد که شنبه 21 تیر ساعت 6 بعد از ظهر در محل خانه مطبوعات گیلان ( روبروی در اصلی بیمارستان ÷ورسینا) برگزار می شود بقیه برو بچه ها هم باشن.... فعلآ من میرم بمیرم!

قدغن... قدغن...قدغن

سلام... شما هم شنيدين كه مانتو كوتاه و چسبون وبدن نما!!! و از اينجور حرفها ممنوع شده ؟ از اين به بعد فكر كنم تو خيابون جلوي آدم رو بگيرن و شروع كنن به متر كردن مانتو !! شايد هم وجب كنن؟ و مثلا گزارش بدن كه:" ارتفاع ازوسط باسن!15 سانت!/ دور كمر65 سانت!....واقعآ كه...." و بعد بگن كه خانوم شما قبولين و مي تونين برين و مثلآ شما مردود شدين و بايد برين خونه! يه خواننده اي مي خوند كه نمي دونم چي چي قدغن... نميدونم چي چي قدغن... الان هم اونجور شده وا؟!! برادران هميشه در صحنه هم كه در صحنه حاضر بيدن و زدن دهن مانتو فروشي ها رو سرويس كردن!!البته در راستاي پست سفارشي" اجباري" مردم بسوي بهشت!! ديالوگ زير رو كه فرضا در يك خيابون شلوغ تو يه روز گرم اتفاق ميوفته رو داشته باشين....:
-( يه فقره برادربا محاسن بلند ... بايه پيراهن سياه كه انداخته رو شلوارش ....شلوار گشاد و بادخور!... بايه شكم جلو اومده....)
برادر: خواهر!... خواهر!...... خــــــــــــــــــــــــــــــــــواهر!!( بافرياد)
دختررهگذر تو خيابون: بله؟ با من بودين آقا؟
- آره خواهر پس با كي بوديم؟
- ِا وا اگه با من بودين پس چرا سرتون پايينه و منو نيگاه نميكنين؟ من اصلآ نفهميدم كه با منين!
- نيگاه نمي كنيم چون جاي خواهر منين! در ضمن زن كه اينقدر حرف نميزنه!
- ِا وا! پس شما به خواهرتون هم نيگاه نمي كنين؟!
- !!!!! استغفرا...! خواهر بلبل زبون شدي! همون ضعيفه بهت بگم خوبه؟! ضعيفه! حالا ما خواستيم تو عالم " در صحنه بودن" يكمي ثواب هم بكنيم ،تحويلت گرفتيم و بهت گفتيم " خواهر"!!
- خب حالا. چيكارداشتين؟
- به وظيفه امر به" مهروف!" و نهي از منكر عمل مي كنيم!
- امر به چي؟
- مــــــــــــــــهــــــــــــــروف !!
- خب حالا اين مهروف كه ميگي يعني چي؟
- يعني مانتوشما مورد داره!
- چـــــــــــــــي؟
- يعني مانتوشما مورد داره! يعني اينكه اين مانتو شما از اين پيراهن من كه انداختم رو شلوارم هم كوتاهتره! از زير پيراهن منم چسبون تره! زيرش هم خيلي پيداست!مخصوصآ اون برجستگيهاي مشكوكش! لاك ناخونهات چرا بنفشه؟ لااقل سياه ميزدي! كه مستحب باشه! موهات هم كه شرابيه و موردش بيشتره! شماها نمي فهمين كه شراب ممنوعه؟ بني يزيد! ما اينقده خون داديم كه كسي اينجا شراب نخوره ،بعد شما موهاتو شرابي مي كني؟! اصلآ شلوارت چرا اينقده كوتاهه؟ چرا پاهات ريش نداره؟!!! واويلا! پاشنه بلند هم كه پوشيدي......... چرا شماها اصلآ به فكر اين جووناي مردم نيستين؟ نميگين باعث فسات!! اونا ميشين با اين آرايشتون؟ مزدوراي اجنبي!
- اوووووووووووه!......خوبه حالا بهم نيگاه نمي كردي و اينا رو ديدي !! اگه نيگاه مي كردي چه مي كردي؟

معمولآ همه جا ورود ممنوعه!!
نسل نو!!
---------
ما نسل نو يه نسل عجيبي هستيم... يجورايي شاخ داريم اصن!! شايدم از مريخ اومديم! البت همه اينا از نظر پيرمردها و پيرزنها ، خلاصه افراد مسن بالاي شصت هفتاد ساله كه اينروزا مارو مي بينن...... يعني همون جووناي قديم( به جز استثنا ها).... همونهايي كه اينروزا وقتي كه جوونا رو ميبينن آهي ميكشن و مثلآ ميگن:" آي .... جووني كجايي كه يادت بخير" يا " ماهم جوون بوديم... ولي كي اينجوري بوديم؟" و چيزهايي مثل اي.... خداييش هيچ فكر كردين اونا وقتي مارو ميبينن درباره مون چي فكر ميكنن؟ ديروز پريروز با يكي از دوستام سوار تاكسي بوديم.. من و اون صندلي عقب نشسته بوديم.. جلو يه آقاي مسني نشسته بود و راننده هم پيرمردي بود.... ساكت بودن و حرفي نمي زدن ولي داشتن به حرفهاي ما گوش ميكردن راننده هي از تو آينه يواشكي مارو ديد ميزد ببينه اينا چه جور جونورايي هستن!... فكر كنم وقتي كه ما از ماشين پياده شديم دور سرشون مثل تو كارتونها يه سري ستاره مي چرخيد! يه چيزي تو اين مايه ها!
ما درباره ي همه چيز صحبت مي كرديم ... از كنسرت فلان خواننده ، ازفلان نرم افزار، از موويبل تايپ فارسي، از تفاوتهاي پرشين بلاگ و بلاگر و بلاگ اسكاي ، از فلان هنرپيشه،... يه جاهايي هم دوستم از ماجراهاي كشنده ي عشق و عاشقي خودش حرف ميزد ... جونم براتون بگه ، خلاصه كفشون بريده بود.... تو همه ي عمرشون اينهمه لغات عجيب و غريب ، نام خواننده، اصطلاح هاي مكش مرگ ما و..... كمترشنيده بودن گمان كنم البته....
جمله:" ماهم جوون بوديم، اينا هم جوونن....ولي ماكي اينطوري بوديم؟! "
جاده و کفش چرمين من....
« كفش چرمين به پا كرده ام و رويايي براي زيستن دارم. ديگر چيزي براي باختن نمانده ، اين است كه دارم ميروم ، چمداني در دست دارم و قلبي گرسنه... و دارم ميروم تا به ميليونها نفري كه پيش از من به آنجا رسيده اند ، بپيوندم . به راه آزادي... هيچكس به خانه ام نمي آيد و تمامي دوستانم رفته اند.اينجا ديگر كاري نمانده است، پرنده هم پر نمي زند. و با اينكه مي دانم متنفرم كه سرزميني را كه دوستش دارم ترك كنم ،آنجا آينده اي در انتظار توست....آري آينده اي كه مي درخشد....آه در اين راه گاه تنها مي ماني ، گاه غمناك مي شوي... ولي بايد به رفتن ادامه دهم ، تا سرزمين موعود را در ميان دستهايم بگيرم..... هيچ چيز بي مخاطره نيست ، هيچ پيروزي و بهره اي بدون تلاش سخت بدست نمي آيد.... ما هر گز بدون تلاش به خورشيد نمي رسيم، وقتي در شب پر ستاره ميليونها فرسنگ دور از خانه ايم، مي بينيم كه تنها نيستيم، در آسمانها ، آنجا در راه آزادي ، آنجا در راه آزادي...... آنجا در راه آزادي..... .»
امشب خيلي داغونم... خدا به دادم برسه... آسمون دلم ابري ابريه.... حتي آگه يه احمقي واسم دست تكون داده باشه....
کمکم کن...امروز که محتاج توام جای تو خاليست... فردا که ميايی به سراغم نفسی نیست.. در من نفسی نيست...
بازگشت يک مرد!! ....دينگ
سلام... مثل اينكه ما اگه ننويسيم كامنت هامون بيشتره! خوب خدا خيرتون بده... اينو از اول مي گفتين!
شوخي كردم بابا! مرسي از همه دوستاي خوبم كه اين چند روزه كه من نبودم يا بهم لينك دادن يا برام كامنت گذاشتن يا حداقل بهم سرزدن!
واقعا نميدونستم اين ننوشتن اينقده سخته...!
اگه بدونين؟ خيلي سخت بود.... راستش هنوز با شرايط جديد(همون درس خوندنو ميگم !!) نتونستم خوب كنار بيام! هنوز يه جورايي اين كتابا و جزوات برام غريبن!!! آخرين باري كه كتاب درسي دستم گرفتم امتحانات ترم قبل، درست شب امتحان بود كه البته بعد از سه سوت گذاشتمشون زمين!!!! ترم قبل ، نميدونم چي شد كه مشروط نشدم.... خرخوناش خيلي شون مشروط و.... از اينجور حرفها شدن... خداييش معجزه بود.... باخودم قول داده بودم كه اين ترم جبران ميكنم.... ولي ولي.... « بازهم همان حكايت هميشگي.... ناگهان چقدر زود دير ميشود....»
الان كه شروع كردم به خوندن درسها ( البته نصفه ونيمه و دست و پا شكسته ها!!) ميبينم كه چقدر شيرينند و چقدر دوست داشتني... و واقعآ حيف از اون وقتايي كه بجاي مطالعه و لذت بردن از اون درسا ، وقتم رو صرف كارهاي ديگه كردم.... ولي شايد زياد هم دير نشده باشه.... امتحانات از اول تير ماه شروع ميشه و الان تازه اول خرداده.... پس ميشه يه كاريش كرد.... پس تا اون موقع:
«كمتر مينويسم .... ولي، حتما مي نويسم!» ( اصل نوشتنه ديگه!)
---------------------------------------------------------------------------------------------
با تشكر - نريمان
راستی یاد کتاب شازده کوچولوی دوسن تگزوپری افتادم... لینکش رو گذاشتم همین بغل.... راستی بهم تبریک نمیگین؟ گوگل وبلاگ منو کشف کرده!
تحریم نامه!
من يه هفته اي خودم رو تحريم كردم كه بشينم و مثل بچه ي آدم درس بخونم تا شايد وقتي بزرگ شدم آدم بشم!
پس اين وبلاگ به مدت يك هفته اپديت نميشه( الكي صابون به دلتون نزنيد...زود برميگردم!)
لطفآ كامنت بذارين كه خيلي خوش خوشانم ميشه و براي انشا نويسي تون هم مفيده!
دو تا درسه كه خيلي خيلي عقبم .... بايد بكوب بشينم و بخونم و خودم رو برسونم.... جدي ميگم " اگه دستتون ميرسه دعاكنيد واسم"
ممنون و متشكر - نريمان
شانسقلی و زيتون سحرآميز!
سلام.... نميدونم چرا مطالبم همش با اين" سلام" شروع ميشه؟! چرا از اول "نميگيم" خداحافظ؟! ( منم خوب خلما!).... امروز استاد زبان تخصصي قشنگ حالم رو گرفت.... اين شكلي شده بودم!
امروزمن و يكي از بچه ها كه خيلي هم ادعاش ميشد بعد از نود و بوقي رفتيم سر كلاس.... از اونجايي كه اسم بنده شانسعلي هم بوده( از شدت شانس!) هر وقت تو اين كلاس غيبت كرديم موقع درس دادن بوده و هر وقت اومديم سر كلاس موقع موقع حل تمرين يا احتمالآ امتحاني چيزي بوده! و از اونجايي كه استاد تو كلاس درس هم مي پرسه و واسه اون - يا+ هم كنار اسمامون ميذاره.... بقيه شو خودتون حدس بزنيد! كلي غيبت به اضافه ي جواب ندادن درس و فعلآ 11 تا منفي!!
فكر كنم بايد بي خيال نمره ام بشم! اول ترم نمره ي اين درسو واسه خودم 17 يا 18 گذاشته بودم! و الان به پاس زحمات شايان تشكر خودم و استاد معززبه 18- يا 17- هم راضيم!!( اساسآ خاكيم و قانع!) امروز هم كليد كرده بود و از پسرا فقط از من و علي ميپرسيد.... 7 بار ازمن پرسيد كه 6بارشو عين منگولا بهش نگاه ميكردم!! و فقط ميگفتم:oh; im not ready today يا i don't know به هر حال مخم هنك كرده بود!استاده خندش گرفته بود... بهمون گفت" اينطور كه ميبينم تا آخر كلاس امروز ده تا منفي ميگيرين!" اين دخترا هم هي فرت فرت جواب ميدادن! بغل دستيم هم كه آب به امام حسين نميداد چه برسه به ما تقلب برسونه! نكبت ترسو! از علي هم 8 بار پرسيد كه اون هم از من قهوه اي تر شد! راستي واسه ي اون يدونه سئوالي هم كه جواب دادم استاد بهم مثبت نداد! يه اتفاق بد ديگه هم امروز واسم اتفاق افتاد.... امروز رفته بوديم با يكي از بچه ها يه جايي نهار بزنيم تو غذاش يه چيزي بود كه من ازش متنفر بودم و تو همه ي عمرم بهش لب نزده بودم و امروز واسه ضايع نشدن كلي ازش رو خوردم!.... زيتون... اه اه! بدم مياد!
راستي يه شعر جالب گذاشتم اينجا برين و حال كنين.... .
